دارالشفاء
  • gallery1
 
 ویدئو
 
 ویدئو
 
گزیده ای از خاطرات حضرت پیر مهر

 شفیق حقیقی و رفیق صمیمی خوش باشی
شب 21 ماه رمضان
یعنی شب قدر

امشب مطابق احادیث و روایات شب قدر و شب عبادت و بندگی خداست و شب توبه و انابه از گناهان و شبی ست که از هزار ماه بهتر است. چنین شبی را باید هر یک دقیقه و لحظه را بسیار غنیمت شمرد و بجز یاد خدا دیگری نبوده باشد لهذا در این وقت که با غسل و وضوی ظاهری هستم و نزدیک به نصف شب است رو به قبله زیر آسمان بر زمین سبز نشسته، چنانچه معلوم است که یاد خاصان خدا یاد خداست این نامه را جزء عبادات خود دانسته و به شما می نویسم تا بدانید که من به شخص شما چه نظری دارم. شکی نیست که این وقت به مادرم هم عریضه نخواهم کرد دو هفته بود مریض شده بودم تب فوق العاده و به مالاریا مبتلا بودم و حال به رحمت پروردگار شفایاب شده و تنها در این منزل و در این احاطه که مثل باغ است نشسته و شما را دعا کرده و زبان حال خود را می نویسم. نوشته اید که نمیدانم چرا باید در هجر باشم خدا هرچه خواهد خوب است. من شما را از مسافرت به آلمان نهی نمیکنم و تقریباً یقین دارم که این مسافرت از  طرف قدرت است و برای شما صلاح است انشاء الله. لهذا راضی برضای خدا هستم هرچه اظهار علاقه کنید من نیز میتوانم نمود. لکن باز هم راضی برضای خدا هستم یک نفر که حاکم این شهر است برای ۱۵ روز دیگر تقریباً عازم آمریکا است و دوست حقیقی است تا کارهای خود را تمام کنم به مرحمت خدا وقت روانگی او هم خواهد رسید او را روانه کرده انشاء الله. خود روانه ایران خواهم شد نمیدانم آیا شما کی عازم حرکتید و آیا ملاقات شود یا نشود. خیلی میل به ملاقات شما دارم لکن باز هم پسندم آنچه جانان پسندد. امشب دعا کردم و هنوز میکنم در مساجد و محافل اعمال شب قدر همه در جمعیت مشغول و احقر در این خانه تنها و به یاد خدا و به نوشتن خط برای شما و این دعوی و ادعا میتوانم کرد که شما یکنفرید که پیش من این اندازه عزیز و محترم اید. که این اندازه وقت خود را در امشب بنوشتن و یا مکالمه با شما صرف کردم خانم شما را سلام عرض میکنم عاطفه را دعا میکنم توفقیقات شما را از درگاه رب العزت درخواست دارم، همیشه التماس دعا دارم و السلام علیکم و رحمت الله و برکاته.
در حاشیه راست صفحه نوشته اند: اقای قنبری این مبلغ ۲۲۷ تومان را از آقای محمد علی فرزین دریافت دارید غفلت ننمائید که باید از ایشان گرفته شود و به من خبر دهید که گرفتید.
در حاشیه چپ صفحه نوشته اند: اگر بدانم شما تا آمدن من خواهید بود، هوایی از تهران آمده یکروزه در فرودگاه شما را دیده، به مشهد روانه میشوم انشاء الله. شریفی را سلام . حاجی نجفی را سلام رسانید.
هرکجا حیرانم، اندر چشم حیرانم تویی      روی در هر کس که دارم، قبله جانم تویی
                                        محتشم کاشانی
این است حدیث نانوشته دلدادگی و دلباختگی شاگرد و استادی که بعد مسافت را با تحریر نمودن وصف حال و دلتنگی خود نادیده میگیرند و چنان می نگارند که گویی هیچ فاصله ای میان شان نیست و هرچه هست حکایت عطش با دوست حق بودن است نه شکایت و گله مندی فراق این سخن مبالغه آمیز نیست که اگر بگوییم رابطه آن دو یادآور رابطه مولوی و شمس تبریزی است آن هم به این سند که استاد فرزانه بهترین اوقات خویش را صرف نگارش نامه ای به شاگرد خویش مینماید و نوشتن چنین نامه ای را جزء عبادات خود در شب قدر محسوب میکند.  چرا که یاد خاصان خدا یاد خداست.
کافر شده ام به دست پیغمبر عشق          جنت چه کنم جان من و آذر عشق
شرمنده عشق روزگارم که شدم             درد دل روزگار و درد سر عشق
                                      میرفندرسکی
هر فاصله ای میان آن دو چون داغ سینه سوز بود و تنها مرهم این داغ، دیدار دوباره بود مفارقت ظاهری بین آنها باعث شده بود که بنا بر صدق و صفا هرآنچه از دل برمیآمد بر کاغذ تحریر کنند و شحنه هجر هم تا میتوانست به حکم قضا و امر قدر اصرار و ابرام میکرد تا هر دو یار، پخته و گداخته عشق شوند. صدق و صفا از اخلاق حمده اوصاف احوالات این شاگرد و استاد است آن گونه که حضرت استاد در پایان نگارش نامه ای دیگر در کمال صداقت می نویسد روحم تازه شد.
           

صمیمی عزیزم آقای قنبری
۳۱ آذر ۳۶
۲۱ دسمبر
بعد از سلام الحال که صدای تکبیر و اذان سحر جمعه بلند است تا وقتی که صبح یقینی شود با شما مکالمه می نمایم برای دیدن نامه تان خدا میداند دلم تنگ شده بود با وجودیکه چیزی نگذشته است و نسبتاً نزدیک هستیم باز هم توجهاتم با آن بود که آیا کاغذم به شما رسیده یا نه . دیروز عصر که پنج شنبه بود چون بدکان رسیدم روی میز در اطاقم نامه شما را دیدم خدا میداند چه اندازه خوش شدم شب جمعه آخر اگرچه احقر علی الظاهر به شما تمایل خود را آشکار نکردم سبب سخت نمیگرفتم یک شاید به منزل اطلاع نداده و منتظر باشند اگرچه از شما همین امید و توقع را داشتم که خاطرتان را جمع کرده، آمده باشید و سبب دیگر که میخواستم تحکماً نباشد و به خودتان واگذارم. اگر آخر حاضر نشدید بعد بهر طور باشد از رفتن مانع شوم خلاصه خدا میداند گذشته از آنکه اگر شما اندازه لطف از دیدن و از خواندن ذکرتان میبردم خواب من خواب نبود تقریباً رفع کسالت بود که اگر آنطور خستگی نمی گرفتم کار نمیتوانستم بکنم درهمان بین که شما را مشغول دیدم برای من چه عیشی و چه تنبهی و چه سرمشقی بود پروردگار بر توفیقات شما بیفزاید و این گنه کار را هم در آخرت با شما محشور دارد البته در همین عالم عالم دیگری هست و آن عالم همین اشتغالات و توجهات معنوی است درظاهر مشغول با مردم و در باطن مشغول با خالق. باور فرمائید چندین مرتبه عکسهای شما را دیده و می بینم لطف واقعی میبرم و خدا را شکر میکنم که مثل شما برادری را دارم. چون نامه تان را دیدم که با قلم نو نوشته اید، قلباً خوشحال شدم من هم خدا را شکر کردم که وسائلی را فراهم نمود که شما را دیده و حرکت کردم و گرنه تا مدتها قلبم ناراحت و نزد شما یعنی نزد دلم خجل بودم و در مشهد چون یک یا دو ماه قبل که فهمیدم در آذر تشریف می آورید گفتم این ملاقات هم رفت و آخر طوری گردش کرد که نصیب شد خدا را شکر.
آقای قنبری این اخلاق و این انسانیت را خداوند به شما داده قدر بدانید و همین است که دلیل مقام بلند است که شما با تلفون از حاجی محمد علی نجفی جویا میشود و آن میگوید تلگراف آمده و شما با من یا با خود نمیگویید چرا برای من تلگراف نداده و حال آنکه من به تلگراف او حق و سزاوارترم و خشنود میشوید.
همین است آیین صفا همین است قاعده وفا خداوند به همین شیوه مرضیه شما را باقی دارد و ترقی کامل دهد روحم تازه شد اگر نظر شما باشد شب آخر از آن آقای بزرگ ...
همین است آیین صفا همین است قاعده وفا. دلدادگی بین آن دو چنان است که در مکاتباتشان دیگر زبان و ادبیات معمول نوشتاری جوابگوی وصف حال و بیان کردن دقایق هجران شان نیست. به همین خاطر به مدد اشعاری نغز به فراخور لحظات سعی میکنند تا مفاهیم عمیق معرفت الله را به میانشان رد و بدل نماید و جالبتر اینکه در تمام لحظات نگارش با توجه به آنکه از غم و دوری یکدیگر سخن میگویند هرگز از حریم ایمان مداری خویش را دور نمیسازند هرچه در دوست می بینند به حضرت رحمان باز میگردانند برای نمونه به نامه ذیل توجه فرمائید.
 

صمیمی آقای قنبری دامت توفیقاتهم
۲۰ نوامبر
بعد از سلام از پروردگار متعال صحت روح و جسم جنابعالی را همیشه خواهان و دعا آنکه موفق و مویدتان بدارد در این وقت که سپیده صبح عنقریب ظاهر خواهد شد و تقریباً به مخلوق روی نموده و حواس متوجه به مبداء میباشد به جواب جنابعالی مبادرت و از خداوند سعادت دارین را برای خود و شما مسئلت می نمایم سحر که وقت مناجات با خدا باشد به فکر دوست بدم ایخدا به جا باشد زحمات شما را که درباره خود یاد میکنم متاثر میشوم لکن میدانم از آنجاییکه مقصد و هدف شما مفید و با نتیجه خواهد بود من هرچه باشم، باشم. مرا از خود دور نه بینید. دلم با شماست و هرچه هست دل است گرچه حاضر نیستم / هستم ز چشمان تو دور/ لیک از دوران نزدیکم نه نزدیکان دور/ تاثرات قلبی احقر هم قبل از حرکت تا روانگی و بلکه تا به حال کم نبوده و نمیباشد گردلم بشکافی ای دل بین، ببینی خویش را/ مرهم صبر است بر زخم نیاور نیش را/ دعا میکنم و دعایم کنید نمیخواهم زیادتی کنم صدای اذان بلند شد شکر پروردگار که منزل قبل از موعد تخلیه شد و زحمت دیگری باز پیدا نشد درباره تاثیرات توجهات شما البته خشنودم و یقین کامل دارم چرا نباشد. اگر نباشد که پس حقیقی هم نباشد بلی عرض احقر این بود که مقصد و هدف را خود او دانسته و در راه سرگرم چیزی نشویم. مگر از آن طرف هم جای هزاران وجد و شعف است که توجه او را هم بخودمان می بینیم اینها آثار و علائم عنایات و الطاف گرانبهای اوست تو بندگی چو گدایان بشرط مزد مکن/ که خواجه خود روش بنده پروری داند البته در راه دوست خس و خاشاک نیست بلکه لعل و گوهر است.
۱۳ آذر ۱۳۳۲ بعد از نماز صبح
           

نفحات شیخ
مرحوم حضرت حافظیان درطول سال به دلیل رسیدگی برخی امور چندین بار از پاکستان به ایران یا از مشهد به تهران سفر میکردند و غالباً به خاطر پیگیری و انجام کارهای مربوطه اش باید چند روزی در تهران اقامت مینمودند درحالی که وابستگان و دوست دارانی در تهران داشتند ولی به منزل آنها نمیرفتند و تمام این مدت را در منزل تنها شاگرد ساعی خود، حاج حسین قنبری بیتوته میکردند او هم فرصت غنیمت میشمرد و از اینکه چنین موهبتی نصیبش شده تا به عنوان میزبان در خدمت پیر و دلیل راهش باشد احساس شور و شعف مینمود فلذا تمام مشغله های روزمره را تعطیل میکرد تا در مدت اقامت چند روزه حضرت استاد تمام و کمال در خدمت ایشان باشد.
ایشان در این ده، پانزده روزی که به تهران میآمدند، فقط در منزل من اقامت میکردند از زمانی که به ایران میآمدند دیگر نه اداره پست میرفتم، نه آفتاب شرق، نه کارخانه کاد ... تمام این مدت را مرخصی میگرفتم که در خدمت آقا باشم. دراین ایام، رفت و آمد افرادی هم که قصد ملاقات با ایشان را داشتند در منزل من بود و غالب اوقات هم از همان افراد دعوت میکردند که ناهار و شام درآنجا بمانند تا از آنها پذیرایی شود و ...
یاد و خاطره حدیث دلدادگی این دو وصف ناشدنی است وقتی حضرت حافظیان به منزل ایشان در تهران میآمدند و قدری ماندنشان طولانی میشد استاد قنبری از ایشان می پرسید:
ایا نمیخواهید که به فرزند و عیال تان سری بزنید؟ ایشان میگفتند پس تو را چه کنم؟
دم و بازدم های آدمی چون باد بر عمر او می گذرند و خاطرات، تنها یادگار گذشت ایام بر صورت ذهن پیرمهر است که هر دم به سیمای سپید موی وی نقش و رنگی از جنس شیفتگی و شیدایی میزند تا باشد که خاطرات به پرگار زمان محاط شود که مگر ذکر و یادی از استاد حافظیان ثانیه های در حال گذر را به دم عیسایی آن مرد خدا زنده نگاهدارد.
دلدادگی ایشان به استاد خویش آن گونه است که همه دستورات را مو به مو بنا بر وظیفه شاگردی چنان به نحو احسن انجام میدهند که حتی حضرت استاد حافظیان هم تعجب میکنند و رابطه میانشان را در مثل تشبیه میکنند به حکایت معروف شاگرد و استادی که در طی مسیرشان به رودخانه ای میرسند دراین باره پیرمهر برگی از هزاران خاطره خود با استاد خویش را اینگونه ورق میزنند که:
یک دفعه که مرحوم حافظیان رحمت الله علیه از پاکستان به ایران آمده بودند و در منزل من تشریف داشتند بنده مشغول جواب دادن به تلفن ها بودم اولی دومی و سوم، به این یکی میگفتم دست راست تان را بگذارید، حالا دستتان را بردارید، عزائم میخواندم و همین طور بعدی و بعدی، که مرحوم حافظیان با تغیر پرسیدند چه میکنی؟ از پشت فون؟، ایشان به رسم پاکستانیها به تلفن می گفتند فون، عرض کردم، بله آقا، چله ای را که مرحمت فرموده بودید مثل حاج شیخ حسنعلی که میآمدند به در منزلشان و میگفتند که فلانی تب کرده ایشان هم به شخصی میگفتند که برو بگو. شیخ میگوید تب برو، تب قطع میشد. ایشان پیام را توسط یک شخص می فرستادند اما حالا من از پشت تلفن به خود شخص میگویم .
دراین موقع مرحوم حافظیان گفتند: حکایت من و تو حکایت آن شاگرد و استادی است که به نهرآب میرسند و دنبال پلی می گشتند تا از روی نهرآب بگذرند اما پلی پیدا نشد استاد میپرسد حالا چکار کنیم؟ شاگرد میگوید شما گفته بودید که یکی از اثرات بسم الله الرحمن الرحیم این است که میشود روی آب راه رفت استاد میگوید: خب برو. شاگرد هم ذکر را خواند و رفت آن طرف رودخانه و بعد به استاد گفت: استاد بیایید، استاد گفت: من هنوز ایمانم به اندازه تو نیست.
مرحوم حافظیان گفتند: اگر بیایند پول هم میدهند عرض کردم که نمیخواهم. فرمودند: بگویید طلا و نقره بیاورند و من عرض کردم، آقا عهد کرده ام که تا آخر عمر دراین راه چیزی از مردم نگیرم.
وقتی مرحوم حافظیان به پاکستان برگشتند بعد از مدتی با من تماس گرفتند و گفتند من هم از اینجا از پشت فون مثل تو دعا کردم ، شد، عرض کردم، آقا تماسها که فقط از تهران نبود از امریکا و آلمان و ...
بیهوده نیست که شخصیتی چون حضرت آقا سید ابوالحسن حافظیان که به اتفاق نظر علما و فضلای عصر از شخصیت های استثنایی و متعبدین و ممتازین و صاحبان دم و نفس بودند از تنها شاگرد ساعی خود پیرمهر به بزرگی یاد میکند و به دفعات مکرر این برتری جویی و برتری خواهی و خدمت به خلق و شیدایی به حضرت حق را در وجود شاگرد ساعی و کوشای خود به چشم ظاهر و باطن شاهد بوده است.
بدین گونه حضرت استاد حافظیان با تربیت و پرورش تنها شاگرد مستعد خویش در یک حرکت کاملاً نمادین خادمی به خادمین شریعت نبوی می افزاید تا از طریق این خدمت برایمان قلوب مومنین جلایی دیگر بخشد.
هر حکایتی که پیرمهر از ملاقات هایش با استاد حافظیان بیان میکند بسیار پند آموز است حکایاتی که هر کدامشان دریچه ای است برای سالکین طریق حق که در عطش چگونگی رسیدن به دریای معرفت میسوزند در واقع این حکایات چشم و گوش کسانی که طالب راهند را نوازش میدهد و بیان کننده این مطلب است که در محضر پیر و دلیل راه چگونه باید بود؟ چگونه بایست رفتارکرد؟ چگونه بایست اندیشید؟ چگونه بایست خوابید؟ و آیا اصلاً این عشق و دلدادگی اجازه خواب و راحت میدهد؟ چرا که دوستی با صالحین و دوستان او، دوستی و مودت با اوست و سالک هر چه درآن کوشد به قرب خداوند نزدیکتر است. استاد حافظیان در تمام مدت تربیت و پرورش وی با نگاهی دقیق و موشکافانه ، مراقب احوالات نفسانی و اعمال او بوده است و همواره با گوشزد کردن موارد و مسایلی که ممکن بوده او را از مسیر درست منحرف کند جهت شناسایی و دستیابی به مراحل مراقبه نهایی با دلایل و مدارک مستند برای وی روشن گری می نموده است . " همان اوایلی که در مشهد خدمت حضرت استاد سید ابوالحسن حافظیان رسیده بودم ، یکبار صحبت از رمل شد.آقا فرمودند : بلدی؟ عرض کردم : بله . بعدها که منتقل شدم به تهران ، یکروز که استاد حافظیان به منزل ما آمده بودند به ایشان گفتم : محاسبه ای در رمل کرده ام نتیجه آن اشتباه در آمده و درست برعکس شده است .فرمودند: برو محاسبه اش را بیاور ببینم ! من هم امتثال امر کردم.اما همین که دفترچه را باز کردم متوجه کاغذی که در آن محاسبه کرده بودم ، شدم و دیدم که یکجایی از محاسباتم اشتباه کرده ام. به ایشان عرض کردم : بله آقا محاسبه من اشتباه بوده است . نتیجه باید همانی می شده که الآن هست.ایشان فرمودند : فلانی هم در محاسبات حساب رمل یک نفر اشتباهی کوچک کرد ، مجبور شد از شهر و دیارش کوچ کند.میدانی با یک اشتباه در محاسبه ممکن است چه اتفاقی بیفتد؟! من هم از همان روز رمل را کنار گذاشتم" حضرت سید ابوالحسن حافظیان در مقام استاد و دلیل راه چنان دقیق و ظریف به شاگردش پند و اندرز و درس می دهد که وظیفه یک مربی دقیق و سخت گیر را یادآوری می کند با آنکه ایشان در حساب رمل تبحر دارد خود از آن علم استفاده نمی کردند و با روشنگری شاگرد را از استفاده آن نهی می کنند و از سویی دیگر سر سپردگی شاگرد به استاد تا آن اندازه است بلافاصله حرف ایشان را به جان و دل می خرد و دیگر از حساب رمل استفاده نمی کند.  این خاطره تنها نمونه دلالت استاد حافظیان نیست که بر صفحه ذهن شاگرد وی نقش بسته باشد بلکه همه لحظات سپری شده با حضرت استاد چون نقشی که بر نگین انگشتری حک کنند در ذهن و یاد پیرمهر می درخشد و غالباً ایشان با بیان برخی از این حکایات شنوندگان را از نکات نغز و ظریف و پندآموز آن خاطره بهره مند میگردانند.
نمونه دیگری از این دست خاطرات پند آموز که میتوان به آن اشاره کرد حکایتی است که مربوط به مراقبه و چگونگی آن در سیر و سلوک است درباره مراقبه بزرگان بسیار گفته و نوشته اند و از جمله مراقبه هایی که سالک طریق بایست برخود هموار نماید مراقبت از لقمه است. مراقبت از لقمه تاثیر بسزایی در حالات معنوی انسان دارد چه بسا به دلیل تناول یک لقمه، حال عرفا تغییر کرده است منظور از مراقبت از لقمه نه تنها پرهیز از لقمه حرام است که این امر بسیار بدیهی است بلکه پرهیز از مشبهه و مکروهه است در حقیقت رعایت نمودن سطوح و درجات مختلف مراقبه در طی طریق شرعیه لازم و ضروری است پرهیز و خودداری از مشبهات و مکروهات باعث صعود، و مراعات ننمودن آن شرط، منجر به نزول سالک از مرحله ای به مرحله ای دیگر میشود.
یک شخصی که خیلی نسبت به حضرت استاد حافظیان اظهار ارادات میکرد به من اصرار کرده بود که یک دفعه با ایشان به منزلش برویم تا اینکه یک روز به اتفاق مرحوم استادم به منزل او رفتیم همین که رسیدیم متوجه شدیم از این سر تا آن سرخانه جمعیت زیادی از دکتر و سناتور و غیره در آنجا حضور دارند.
به من نگاهی کردند و من هم بلافاصله عرض کردم: من اصلاً در جریان نیستم قرار نبود این طوری باشد چند دقیقه ای که نشستیم استاد فرمودند پاشو  بریم. میزبان جلو آمد و خودش را انداخت جلوی پای استاد و گفت: مگر اینکه از روی جنازه من رد شوید به خاطر تشریف فرمایی شما این همه آدم دعوت کردم باید ناهار را اینجا باشید اما استاد قصد رفتن داشتند من که جوان بودم با دیدن این صحنه قلباً ناراحت شدم به استاد گفتم دلشان را نشکنیم و رد احسان نکنیم استاد دیدند در حضور میزبان این حرف را زدم و واسطه شده ام یک نگاهی به من کردند و نشستند.
سفره را آوردند و چند لقمه ای هم خوردیم بعد که آمدیم بیرون به استاد گفتم احساس میکنم حالم یک جورایی تغییر کرده است مرحوم استاد با تغیر گفتند: دیدید حالا باید دو تایی یک چله بنشینیم که این ۴ تا لقمه بیرون برود.
           

دیدار با آیت الهی قرن، آیت الله العظمی بروجردی
در حکایات عرفا، همواره حکایت دیدار و مراوده آنها با یکدیگر از ویژگی خاصی برخوردار است در لحظات رویارویی عرفا پندآموزترین نکته ها به ظرافت تمام در قالب کنش و واکنشی متقابل و پویا نهفته است. گزیده گویی و کوتاه بودن عمل خصیصه اصلی این حکایات است. گویا همه چیز در یک آن اتفاق میافتد یکی از این حکایات، حکایت همراهی پیرمهر در ملاقات مرحوم استاد حافظیان با حضرت آیت الله العظمی بروجردی است پیرمهر درباره دیدارشان با مرجع بی بدیل جهان شیعه آن عصر این گونه گفته اند که:
... بعد از طراحی و ساخت ضریح امام رضا علیه السلام درسال ۱۳۳۹ چندین بار به همراه آقا سید ابوالحسن حافظیان رحمت الله علیه به قم رفتیم. آن زمان حضرت آیت الله العظمی بروجردی اعلی الله مقامه را به دلیل پیری و کهولت با درشکه به حرم می آوردند وقتی که ایشان از درشکه پیاده میشدند و به سمت حرم میآمدند ما هم از فاصله ای دور از جایی که بشود ایشان را به خوبی دید می ایستادیم و تماشایشان میکردیم وقتی هم میرفتند مرحوم حافظیان رحمت الله علیه می فرمودند خب برویم، ملاقات با اینکه جای سوال بود چیزی نمی پرسیدم و امتثال امر میکردم.
اما موقعی که به تهران برگشتیم درطول مسیر استاد تعریف میکردند که : بله حضرت آیت الله العظمی بروجردی نامه نوشته بودند که ملاقاتی داشته باشیم و به دلیل اینکه وقت ایشان را ضایع نکنیم...
حضرت آیت الله العظمی بروجردی درآن زمان مرجع کل بودند و همه علما در برابر ایشان سرتعظیم فرود آورده بودند از زمانی که کار تعویض ضریح رضوی به پایان رسیده بود آوازه حافظیان در گوش مومنین پیچیده بود لذا حضرت ایت الله بروجردی پیغام فرستاده بودند تا این عبد صالح خدا را ببینند از این جهت حضرت استاد حافظیان به دلیل این که اوقات قطب مرجعیت زمان را تصدیع ننمایند به همراه شاگردش از دور نظاره گر ایشان میشدند.
تا این که مدتی بعد استاد حافظیان رحمت الله علیه از پاکستان نامه ای نوشته بودند و همراه آن کپی دست خط حضرت آیت الله بروجردی علی الله مقامه را هم برایم فرستاده بودند آیت الله بروجردی در نامه ایی برای استاد حافظیان مرقوم فرموده بودند باعث تاسف است با این همه اشتیاق که من به زیارت شما دارم شما میل به ملاقات ما ندارید.
مرحوم حافظیان هم برای من نوشته بودند این دفعه که به ایران آمدم حتماً باید خدمت ایشان برویم.
حضرت آیت الله العظمی بروجردی به گلایه از استاد حافظیان خواسته بودند که دیداری داشته باشند گلایه نه به مفهوم ملال و شکایت از مرحوم حافظیان بلکه از سر حکایت دوست داران اهل معرفت و دیدار یاران.
درسال ۱۳۳۹ در یکی از دفعاتی که ایشان به ایران برگشتند با هم به قم رفتیم از سر خیابان به منزل آیت الله العظمی بروجردی علی الله مقامه تلفن کردم حسن آقای نیک که در خدمت آیت الله العظمی  بروجردی بود گوشی را برداشت گفتم من قنبری هستم به اتفاق استاد حافظیان به قم آمده ایم و قصد ملاقات با حضرت آیت الله العظمی بروجردی را داریم  گفت الان کجا هستید؟ گفتم سرکوچه بلافاصله گفت: تشریف بیاورید.
مرحوم آیت الله العظمی بروجردی اعلی الله مقامه همان جمله نامه را تکرار کردند و مرحوم حافظیان عرض کردند هر مرتبه که فرمودید امتثال امر شد چون من هم میدانستم که هر دفعه از دور ایشان را ملاقات کرده ایم تائید کردم.
استاد حافظیان در ادامه گفتند: حتی افتخار اقتدای نماز هم نصیب شده من تعجب کردم متحیر شده بودم که چرا آقای حافظیان این حرف را زدند همین موقع مرحوم بروجردی در چهره آقای حافظیان کمی دقیق شدند و بلافاصله فرمودند بله درست به خاطر دارم که چهل سال پیش در حرم حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام قصد نماز خواندن داشتم که سه تا جوان به من گفتند قدری جلوتر بایست که ما هم اقتدا کنیم بله یکی از آن سه نفر شما بودید استاد حافظیان گفتند: بله حضرت آقا من آن موقع ۱۶ سالم بود.
واقعاً فکر کنید قدرت معنوی یک مغز چگونه باید باشد که سالگی یک مرد تقریباً ۶۰ ساله را کاملاً به یاد بیاورید.
تمامی خاطرات و روایت های سالکین الی الله از عنصر حیرت به دور نیستند حیرت به این معنا که وقتی مخاطبی این خاطرات را میشوند و تورق میکند در می یابد که در دستگاه منطق بشری پاسخی برای چگونگی و چرایی این گونه اعمال و کرامات بزرگان نمیتوان یافت.
پرسشی که دراینجا پیش می آید این است که چگونه است که بعد از چهل سال مرحوم آیت الله العظمی بروجردی درسن ۸۶ سالگی یک خاطره نماز را به یاد می آورد آن هم نمازی که هر روز تکرار میشود.
بیان این واقعه و به یادآوری آن چیزی جز کرامات و احاطه نفسانی مرحوم آیت اله العظمی بروجردی نیست از سویی دیگر مرحوم حافظیا ن خاطره یک نماز در ۱۶ سالگی اش را در سن ۵۷ سالگی به یاد میآورد. یادآوری چنین لحظاتی بدون فوت وقت، توسط هر دو بزرگوار واقعاً کار شگفتی است این چه مساله ایست که دوستان حق را شیفته دیدار یکدیگر کرده است که به محض دیدار چهره به چهره، لب به شکایت فراق برمیدارند دوستانی که در سالیان بسیار دور فقط یک مرتبه یکدیگر را دیده اند آن هم درسالهایی که هنوز آیت اله بروجردی به این مقام و شهرت نرسیده بود.
با این که سالهاست از آن واقعه شگرف میگذرد پیرمهر آن را برای خود و دیگران درس آموز میدانند و هر بار که این خاطره را بیان میکنند از مقام و منزلت این مرجع و مقتدای عصر به نیکی یاد میکنند همواره پیرمهر درباره ملاقاتهایش با این آیت الهی چنان سخن میگوید که شنونده میتواند تمام حالات قدسی روحانی آن مرجع کل را در ذهن مجسم کند بعد از این ملاقات شگفت انگیز در همان سال برای عرض ارادت و نشان دادن آلبوم ساخت ضریح امام رضا علیه السلام  به تنهایی به ملاقات ایشان میروند.
اولین دفعه ای که به تنهایی خدمت آیت الله العظمی بروجردی علی الله مقامه رفتیم زمانی بود که آلبوم عکسهای ساخت و نصب ضریح مطهر حضرت رضا علیه السلام را برای ایشان بردم بنده آلبوم را ورق میزدم و در حین نشان دادن عکسها توضیحاتی هم به سمعشان میرساندم و ایشان با دقت تمام ملاحظه می فرمودند.
وقتی که پیرمهر خاطراتشان را تورق میکنند در تائید عظمت و کرامت حضرت آیت الله بروجردی با عنوان اتقی و اعلم ترین مومنین و عالمان و مجتهدین و زاهدین آگاه به علوم عصر یاد می نمایند آنگونه که ایشان را تنهاترین نمونه مجاهد زمان معرفی میکنند.
در همان دو سه دفعه ای که شرف حضور خدمتشان پیدا کرده بودم و دو زانوی ادب خدمتشان نشسته بودم سر را که بلند میکردم درست مثل اینکه نقاش ها که دور سر ائمه و پیامبران یک دایره نوری می کشند یک هاله نور دور تا دور سر و صورت آیت الله بروجردی دیده میشد.
و این نور، نور قدسیت است که به مدد ایمن در ظاهر مومن به تجلی می آید و چشم بینایی که این تجلی می بیند تا برای آیندگان از نشانه های ایمان دارایی چون بروجردی ها بگوید و این همه از بخت یاری پیرمهر است که در مسیر زندگی با انسان های فرهیخته و متقی آشنا شود تا بنا با ظرفیت وجودی و کشش خود از هر کدام بهره ای برد ولو به اندازه دیدار لحظه و ساعتی.
 

 

تمامی حقوق این سایت به حضرت خیرالسالکین و اسوه الطالبین جناب مستطاب عارف واصل آقای حاج حسين قنبری قائم تعلق دارد.