دارالشفاء
  • gallery1
 
 ویدئو
 
 ویدئو
 
 حیاتنامه اجتماعی حضرت پیر مهر

 تولد
سحرگاه گرم نیمه تابستان خانواده آمیرزا محمد چشم به راه کودکی است که تولدش عید را نوید می دهد.
پس فرمان قدسی در کار می شود تا معجزه الهی دیگری به اشارت آن نقش زننده ارحام و نفوس پدیدار شود. آنگونه که می فرماید: «هست شو و هست می شود» و هست شد، حسین قنبری.
ما چو ناییم و نوا در ما زتوست
ما چو کوهیم و صدا در ما زتوست

باد ما و بود ما، از داد توست
هستی ما جمله از ایجاد توست

                                    مثنوی معنوی
آنگاه موذن برمناره اذان عید می گوید، یعنی که رمضان رفت و شوال آمد، چشم مومنین به شبنم شوق اراسته می شود، عید در عید میشود و خانواده آمیرزا محمد، غرق درشادی عید فطر، قدم نو رسیده را جشن می گیرند.
در پانزدهم مرداد ۱۳۰۵ شمسی در محل قنات آباد تهران در خانواده ای متدین و معتقد به شیعه و با ملیت ایرانی چشم به جهان گشود.
آمیرزا محمد او را حسین می نامد. پدر، نام کودک را از نام مولای کربلا وام می گیرد تا به برکت این نام، حسینی بیاندیشد، حسینی بگوید و حسینی عمل کند تا درآینده بر خوان گسترده اهل بیت علیه السلام بنشیند و دیگران را از آن بهره مند سازد و مادر بنا بر حب وطن و تاریخ و تمدن چندین هزار ساله ایرانی وی را «ایرج» می نامد. این آرزوی مادر و انتخاب اوست که کودکش با نام پادشاه پیشدادی بلند آوازه ایرانی زندگی کند که در آینده، این سرزمین اجدادی را با رعام دهد. دو انتخاب، دو آرزو، دو نام، دو زندگی، دو حیات در یک کالبد که هر دو نام از ماندگارترین و تاثیرگذارترین اشخاص بر تاریخ این سرزمین کهن هستند. یک حیات ملی و ایرانی در کنار یک حیات مذهبی و دینی، صاحب نام اول وی که ثارالله است و از مقربین درگاه خداوندی است و صاحب دومین نام او، بنیانگذار ایران باستانی است و فر ایزدی همراه اوست. این آرزو و آمال والدین اوست که فرزندشان فردی دین مدار و ملیت گرا باشد. باشد که هر دو کار را با هم و توامان انجام دهد، تا با حفظ فرهنگ و هویت ایرانی در حریم دل باختگان حرم انس و اشراق قدم گذارد.
  نیا و نسب
حسین قنبری در خانواده ای اصیل با فر ایرانی به دنیا آمده است آباء و اجدادش منتسب به نیاکانی پاک و اصیل اند و شهره به مردمانی متقی و شیعه عامل به شریعت محمدی (ص) و عالم به علوم زمانه بودند.
نسب ِ پدر
پدرش آمیرزا محمد فرزند محمد علی ارباب بود، آمیرزا محمد به امور دامپروری و کشاورزی مشغول بوده و سواد و تحصیلات مکتب خانه ای داشته است. به دلیل عنایات حضرت حق، در فهم و درک عظوم ظاهری و باطنی از ذهنی فعال و تیزبین برخوردار بوده است.
پدر بزرگ او محمد علی ارباب تاجر سرشناس پنبه بود. او در روزگار خویش از تجار معتمد و معتبر بازار دارالحکومه تهران محسوب میشده است، درباره ی وی گفته اند:
«محمد علی ارباب، پدربزرگم این قدر اعتبار داشته است که اگر یک تاجری عزم سفر تجاری می کرده و به دلیل ناامنی راه ها، نمیتوانسته، پول نقد با خودش ببرد، تمام مبلغ را به محمد علی ارباب در تهران به صورت امانی تحویل میداده و آن وقت آن تاجر در شهر مقصد همه مبلغش را از کسی که او معرفی کرده بود، تحویل میگرفته است.»
محمد علی ارباب پسر ملاقنبر کاشانی بود، ملاقنبر به زهد و تقوا در زمانه خویش شهرت داشته و از پیران صاحب کرامت عصر بوده است. دست نوشته ای در انجام ریاضات و تزکیه نفسانی دستورالعملها و اذکار خاص از ایشان باقی مانده است.
ملاقنبر کاشانی زیر نظر ملامحسن فیض کاشانی در مکتب فلسفه اشراقی ملاصدرای شیرازی به تحصیل علوم دینی مشغول بوده و علاوه بر این در وادی عرفان عملی تحت تربیت بزرگان سیر و سلوک کوی بی نشان ها به خویشتن خویش می پرداخته و صیقل جان میداده است و از این طریق صاحب خارق عادتی هم شده بود. در این مورد حکایتی شگفت از خرق عادت ملاقنبر کاشانی توسط نواده ی وی نقل شده است:
«درسالهای ۴۰ در یک روز ملاقات، پیرمردی با لهجه شیرین و غلیظ کاشانی برای ملاقات آمده بود من از آن پیرمرد پرسیدم: شما از ملاقنبر چیزی شنیده اید؟ او بلافاصله گفت: قضیه ی حمله شیر به بازار را می گویید؟ بله. من از بابام شنیدم و کاملاً به خاطر دارم که گفت شیر تا سر بازار آمده بود و مردم از ترس و وحشت به در منزل ملاقنبر رفتند و موضوع را برای ایشان نقل کردند و ایشان عبای شان را به دوش انداخته و با طمانینه ای خاص و اطمینان قلبی حرکت میکند و به سمت بازار می آید. شیر وحشتناکی که وارد شهر شده بود را می بیند، همان جا می نشیند و چندین بار کف دستش را بر زمین می کوبد . با هر حرکت دست ملاقنبر برروی زمین، شیر قدمی به سوی ایشان برمیداشته و نزدیک و نزدیکتر میشده تا میآید و جلوی ملاقنبر و پوزه اش را درست مقابل دست ایشان به زمین می گذارد و ملاقنبر با اشاره دست به سمت بیرون شهر، به شیر می گوید «برگرد و برو» و شیر هم میرود و مردمی که ناظر بر واقعه بودند همگی متعجب شده بودند.
بعدها هم از پیرمردانی که از کاشان می آمدند و درباره ی چگونگی این حکایت از آنها می پرسیدم: همگی همین مطلب را تائید می کردند.»
این مقام، جایگاه بسیار رفیع و منیعی است که انسان به جایی برسد که خداوند به وی اذن و اجازه بدهد تا بتواند با اراده خویش در امور عالم خلقت تصرفاتی داشته باشد و اعطای چنین موهبتی از سوی خداوند متعال در احادیث و روایات قدسی بشارت داده شده است.
عبدی و اطعنی حتی اجعلک مثلی انا حتی الااموت اجعلک حیا لا تموت و انا اقول للاشیاء کن فیکون و انت تقول للاشیاء کن فیکون.
ای بنده ی من! مرا فرمان بر؛ تا تو را همانند خود سازم. من زنده و نامیرا هستم و تو را نیز زنده نامیرا می سازم. من به هر چیزی فرمان دهم خواهم شد. تو را نیز چنان قدرتی خواهم داد که به هرچه فرمان دهی همان شود.
دستیابی به مقام قرب در حدیث قدسی دیگری هم به نام قرب النوافل آمده است. خداوند در آنجا می فرماید:
ان العبد یتقرب الی بالنوافل حتی کنت سمعه الذی یسمع به و بصره الذی یبصر و یده الذی یبطش به.
بنده من با انجام نوافل به من نزدیک میشود و آنگاه من گوش او می شوم که با آن بشنود و دیده اش می شنوم که با آن ببیند و دستش می شوم که با آن عمل کند.
به سخنی دیگر بنده اگر در مقام عبودیت، کبر و تکبر را از دست دهد و به تواضع و فروتنی در برابر خالق کرنش نماید، در عمل به بزرگی و ربوبیتی دست می یابد که فراتر از آن متصور نمی شود و کسی که به فقر ذاتی خویش در مقام عبودیت اقرار کند به غنای ربوبیت می رسد.
نسبِ مادر
 مادرش بانو اختر فرزند آمیرزا محمود سلغری مقدم، زنی پارسا و دانش آموخته کالج آمریکایی بود و به دلیل هوش سرشار و پیشرفت در تحصیلات عالیه و علوم روز تاثیراتی عظیم در شکل گیری ابعاد وجودی و شخصیتی فرزندانش برجای گذاشت، بانو اختر چونان مادری مهربان و دلیل راه، در همان دوران کودکی آخرین فرزندش، بذر شیفتگی و مشق عشق معرفت اللهی و طی طریق را همگام با آموزش علوم ظاهری در ابعاد شخصیتی وی بارور نمود. در واقع بایست گفت که یکی از دلایل چنین حاصل پرثمری، نتیجه اندیشه و تلاش آمیرزا محمود است که همه مرارت و سختی های تحصیل بانو اختر را به جان خریده بود.
در دهه پایانی قرن ۱۲ شمسی، به دلیل بحران های داخلی و دخالت دول روس و انگلیس تغییرات چشمگیری در جامعه ایرانی درحال شکل گیری بود بازگشت بیش از پیش فرنگ رفته ها به وطن و ترجمه آثار ادبی و فلسفی و سیاسی غرب، جذب جوانان مستعد در احزاب مختلف، ناامنی اجتماعی، اقتصادی و سرکوب مخالفان دولت وقت، ورود تفکر مدرن همراه با تکنولوژی پیشرفته آن زمان در مقابل تفکر سنتی ایران و مقایسه آن توسط اقشار مختلف باعث شده بود تا کانون خانواده ایرانی دچار تزلزل و انکسار شود.
از طرفی مخدوش شدن روابط خارجی ایران با دول قدرتمند، ورود نیروهای روسی و انگلیس به بهانه ایجاد امنیت، شکست مشروطه و جمود فکری آحاد مردم نسبت به تحصیل علم، جامعه را به رخوت و انفعال دعوت میکرد اما این تعارضات و مشکلات درآن دسته از خانواده هایی که برریسمان اصول و عقاید بنیادین الهی استوار بودند، هرگز رسوخ نکرد.
در چنان روزگار سخت و پریشانی آمیرزا محمود در اندیشه ترتیب و پرورش صحیح فرزندش بانو اختر بود. وی علیرغم همه موانع و سختی ها و کاستی های اجتماعی و فرهنگی هیچ گاه از حرکت به سوی هدفش باز نایستاد و فرزندش را در کالج آمریکایی ثبت نام کرد.
بانو اختر هم با توجه به هوش و استعدادش، موفق میشود تا با دریافت نشان علمی کالج، یکی از معدود دختران فارغ التحصیل این مدرسه باشد، به استناد خاطرات دراین باره چنین گفته شده است:
«پدربزرگم آمیرزا محمود سلغری مقدم، شغلش فروش داروهای گیاهی بود به همین مناسبت با اطباء مشهور و طراز اول آن زمان دوستی و رفت و آمد داشت. روحیه و فرهنگ زندگی ایشان چنان بالا بود که در آن موقعیت زمانی، مادرم یکی از چهل و چهار دختری  بود که در سن هیجده سالگی از کالج آمریکا فارغ التحصیل شد، پروین اعتصامی هم در همان کالج، دو سال بعد از پایان تحصیلات مادرم فارغ التحصیل شد.
درآن سالها این پدر(آمیرزا محمود) دختر پنج ساله خود را قلم دوش میگرفته و به مدرسه میبرده است مادرم میگفت: یادم می آید چند مرتبه مستر جرزدن مدیر کالج به پدرم گفته بود: آمیرزا محمود! با وجود یخ و یخبندان زمستان! این همه راه! چطور این بچه را به کالج می آورید؟!
بله مادرم هوش و تحصیلاتش طوری بود که آمیرزا محمود هم او را به کالج آمریکایی می فرستاد و هم برای بحث های خصوصی و مباحثه به زبان عربی خدمت حاج شیخ مهدی سلطان الواعظین میبرد.»
حاج شیخ مهدی سلطان الواعظین از وعاظ و علمای معروف کربلا بود که ناصرالدین شاه قاجار با شنیدن بیانات گهربار این عالم جلیل القدر روحانی در مضجع شریف امیرالمومنین علیه السلام شیفته کلام نافذ و علم او میشود شاه قاجار پس از بازگشتش  به ایران طی درخواست های شفاهی و کتبی سلطان الواعظین را از عراق به ایران می آورد دعوت نامه ای که به خط زیبا و مطلا و مزین درباری به امضاء شاه قاجار رسیده است هم اکنون نزد خانواده محترم پیرمهر نگهداری میشود.
از طرفی آمیرزا محمود سلغری مقدم نوه دائی حاج شیخ مهدی سلطان الواعظین است و به خاطر همین نسبت خانوادگی به طور مداوم با ایشان و علمای وقت در ارتباط بوده است.
«آمیرزا محمود چنان از سطح فکری بالایی برخوردار بود که مداوم با علماء، دانشمندان و روشنفکران هم عصر خود ارتباط بود ولی افسوس که عمر کفاف نداد تا شاهد حاصلی پربار باشد.»
بنابر خاطرات نقل شده جناب میرزا محمود یک فرد عامی نبود، به خاطر اشتغال در پیشه عطاری، با طبیبان و علمای طراز اول مملکت، مراوده و آشنایی داشته و فردی آگاه به علوم روز و طالب کمالات اجتماعی وروحانی بوده است آن طور که در خاطرات نقل شده از زبان اطرافیان وی برمیآید، وی در کنار امرار معاش به تهذیب و تربیت نفس هم می پرداخته است. و نتیجه این پرورش روحانی در گفتار و کردار وی کاملاً نمود عینی پیدا کرده بود خانواده آمیرزا محمود هم از احوالات معنوی او بی خبر نبودند و حال و فکر و ذکر و گفتارش را درک میکردند سرانجام آمیرزا محمود که بنا بر همان پرورش روح، دارای ضمیر منیری شده بود مرگ آگاه میشود و پیشاپیش خبر ساعت رفتن و دیدار با معشوق ازلی و رها شدن از تن خاکی را به اطرافیان خود اعلام می نماید.
«پدربزرگم، آمیرزا محمود شبی به منزل می آیند با یک ماهی و مقداری سبزی پلویی، مادربزرگ می گو.ید آقا حالا که سبزی پلو و ماهی خیلی زوده، ماهی از کجا پیدا کردی؟! آن وقت ها هم که مثل حالا همه چیز در دسترس نبود. هرچیزی مخصوص فصل خودش بود! آمیرزا محمود می گوید: فکر کردم شاید بعد از فوت من حال و حوصله نداشته باشی برای بچه ها سبزی پلو و ماهی درست کنی!»
خب با چنین بیانی! معلوم است که وضعیت روحی یک زن چطور می شود! آن هم با داشتن دو دختر و یک پسر، که یکی تازه فارغ التحصیل شده و آن دو تای دیگر که هنوز طفلی خردسالند!
فردا قبل از طلوع آفتاب، چکشک درب منزل آمیرزا محمود به صدا در میآید. مادربزرگم پشت در میرود و برادر شوهرش می گوید: منم میرزا احمد، که تاجر مخمل بود و مقابل تیمچه حاجب الدوله حجره ای داشت، او که به اتفاق لقمان الدوله و حکیم الملک آمده بود ادامه میدهد: آمیرزا محمود ما را برای خوردن حلیم دعوت کرده. مادربزرگ که هنوز از حرفهای دیشب آمیرزا محمود درباره مرگ مکدر بود و حالی نداشت درب منزل را باز میکند و می گوید: هنوز که از اطاقش بیرون نیامده است!
آمیرزا احمد سراغ برادر میرود کنار بسترش می نشیند. هرچه برادر! برادر! می کند و هر چه صدایش می زند تکانی نمی خورد، بالاخره دو طبیب حاذق عصر به داخل اتاق میروند و او را معاینه می کنند معلوم میشود دعوت آنها برای این بوده که گواهی بدهند آمیرزا محمود در سن ۴۱ سالگی بدون هیچ عارضه ای به مرگ طبیعی مرده است. بله این است نشانه های روشن ضمیری و ارتباطهای معنوی!
حسین قنبری میراث دار و فرزند چنین تبار و مسلکی است او امتداد خط منحنی معنوی اشراقی و عرفان ملاقنبرها و آمیرزا محمود هاست. گویی طی طریق در شریعت و رسیدن به مقصود در این خانواده موروثی است و میراث به هر میزان که گران سنگ باشد میراث دار با کفایت می طلبد. چنان چه عقیق خانوادگی که یادگار کیش و تبار است را به اهل آن می سپارند تا قدر و قیمت آن دو صد چندان کند.

                                                                                                                                                         (منبع : کتاب جلوات حق در اثرات پیر مهر)

 

تمامی حقوق این سایت به حضرت خیرالسالکین و اسوه الطالبین جناب مستطاب عارف واصل آقای حاج حسين قنبری قائم تعلق دارد.